|
جمعه 8 ارديبهشت 1391برچسب:, :: 16:45 :: نويسنده : mozhgan
نمي خواستم ناراحتتون كنم. nafas-me 07:10 2010-07-03
از 146 تا 155
همه از این پیشنهاد استقبال کردند و ابراز خوشحالی میکردند،عسل هم موافق بود فقط بابا به نظر،یه مقدار راضی نبود که نیما گفت: -چیه بابا شما راضی نیستید؟ -نه نیما جان،نظر خوبیه ولی نمیشه تا چهار ماه دیگه شما چهار نفر همین طوری بمونید،حداقل باید یه عقد مختصر بر گزار بشه که خیال شما و ما راحت بشه. به جای نیما،مادربزرگ جواب بابا رو داد و گفت:این که کاری نداره با خونواده ی اقای نواصری قرار بذارید تا ما اینجا هستیم بیان و صیغه ی محرمیت رو بین بچه ها بخونیم تا چهار ماهه دیگه،تو این چهارماه هم شما کارهاتون رو مرتب کنید. همه موافقت کردند،بابا هم راضی شده بود ولی برای اینکخ بچه ها رو اذیت کنه گفت: -نه نمیشه هنوز یه مشکل هست. داد بچه ها به هوا بلند شد که نیما به نمایندگی از همه گفت:بابا جون به سر شدیم،دیگه مشکل چیه؟ بابا قیافه ی حق به جانبی گرفت و عصبانی گفت:اخه توی پدر سوخته که عین خیالت نیست،من بدبخت باید جهاز این دختر رو تکمیل کنم و برای جنابعالی خونه بگیرم،فکر این هستم که با چه نقشه ای میشه بانک رو زد. همه زدیم زیر خنده،نیما جواب بابا رو داد و گفت:شما ناراحت نباشید،جهاز عسل که تقریبا کامله و نمیخواد بهونه بیارید من هم خودم نصف پول خونه رو از پس اندازم دارم که بدم،نصف دیگه اش هم شما محبت کنید. -حالا اگه من نخوام محبت کنم کی رو باید ببینم؟ -شما این کارو نمیکنید. -گیرم که کردم،بعدش چی؟ -چیزی نمیشه فقط با یه اشاره کل این افراد میریزن سرتون. بابا خندید و دستاش رو به علامت تسلیم بالا اورد.خنده ام گرفته بود ولی ناگاه خنده از لبلنم محو شد وقتی که به این فکر افتادم که اگه سهیل نتونه تا چهار ماهه دیگر خودش رو به ایران برسونه چی میشه و از اینکه پیشنهاد دادم کلی خودم رو سرزنش کردم،ناگاه رها از فکر و خیال خارجم کرد و گفت: -چرا توی فکری؟ من هم خندیدم و گفتم:دارم فکر میکنم که برای عروسیتون لباس چی بپوشم؟ رها خندید و گفت:حالا زود نیست؟ -نه،اصلا! -خب حالا تو چرا این قدر خوش خیالی؟ -چه طور مگه؟ -اخه مگه قراره تو رو به عروسیمون راه بدیم،نه عزیزم فکرش رو از سرت بیرون کن که تو رو دعوت نمیکنیم. -اوه،نه بابا!مگه من به دعوت احتیاج دارم،اصلا من نباشم عروسیتون سر نمیگیره. -جدا،پس هدیه ات رو بده بعد بیا. -شما شیرینی دادی که من هدیه بدم؟ -باشه به نیما میگم یه شیرینی هم به تو بدیم. -همش یکی؟! -نه پس صد تا!خب حالا چون تویی دو تا بخور. -همش دو تا؟! -ای کوفت بخوری،تو ده تا بخور،خوبه؟ -اره ولی ده تا هدیه نمیدم. -نمیخواد عزیزم،تو همون یکی رو بده غنیمته،گدا خانوم. -پرو نشو،خواهر شوهر بازی در میارم ها. نیما کمی انطرف تر حواسش به ما بود و صدای ما رو میشنید،کنارمون امد و خطاب به رها گفت: -چی شده؟چرا شما به جون هم افتادید؟ خواهرتون از الان داره واسه من خط و نشون میکشه. نیما با تعجب نگاهم کرد و گفت:یعنی چی؟ رها گفت:یعنی اینکه تهدید میکنه واسم خواهرشوهر بازی در میاره. نیما بلند خندید و گفت:اینکه کاری نداره خب تو هم واسش زن داداش بازی در بیار. -اتفاقا تو فکرش بودم من که از دست نیما عصبانی شده بودم گفتم:نیما جان دوست نداری که باهات قهر کنم؟ نیما که عاقبت قهرای منو میدونست سریع دستمالو از توی جیب پیراهنش در اورد و گفت:ببخشید!اعلام صلح میکنم. من و رها خندیدیم و نیما از کنار ما فرار کرد و رفت.همه دور هم نشسته بودیم ولی من زودتر از همه به بهانه ای که خوابم میاد به اتاق خوابم رفتم تا بتونم نامه ی سهیل رو بخونم و هدیه اش رو باز کنم،تازه به اتاق خوابم رفته بودم که صدای در مانع از این کار شد که به سراغ هدیه ی سهیل برم،در رو باز کردم،رئوف پشت در بود اجازه گرفت و وارد شد.از اینکه بخواد در مورد اون لحظه صحبت بکنه میترسیدم اما به روی خودم نمیاوردم.رئوف با یه لیوان اب پرتقال اومده بود،لیوان رو به من داد و گفت: -از اینکه اینجا اومدم ناراحتی؟ -نه.چرا باید ناراحت باشم؟ -اخه زیاد ناراحت نشدی. -اخه نمیدونم واسه ی چی به اتاقم اومدی؟واسه ی اب پرتقالتم ممنونم اما دلیلش رو نمیفهمم. -اومدم که ازت معذرت خواهی کنم. -بابت چی؟ -بابت چند لحظه قبل،باور کن نمیخواستم تو کارت دخالت کنم،اتفاقی اونجا بودم. -نه بابا خواهش میکنم اتفاقی نیفتاده که من بخوام ناراحت بشم. -به هر حال ازت معذرت میخوام،بیشتر از این مزاحمت نمیشم اب پرتقالت رو بخور،میخوام لیوانش رو ببرم پایین. تشکر کردم و اب پرتقال رو خوردم و لیوان خالی رو به دستش دادم و او هم شب بخیری گفت و از اتاق بیرون رفت.خودم رو از این که از دست رئوف عصبانی بودم،سرزنش کردم.از اینکه فکر کردم قصد فضولی در کارهای من رو داره احساس خجالت میکردم.به هر ترتیبی این ماجرا گذشته بود و من هم خیلی خوابم گرفته بود بر روی تخت زفتم و خوابیدم اون شب هم تموم شد،شبی که سهیل برای همیشه عشقش رو از دست داده بود. روز جشن بود،همه امده بودند،دوست و اشنا همه بودند،ارش هم از قبل صمیمی تر و خودمانی تر شده بود و با ما راحت تر بود،پسر بدی نبود یعنی در واقع پسر خوبی بود خیلی مودب و سربه زیر ولی هیچ وقت مهرش به دلم نمی افتاد،هر دفعه که میدیدمش چهره ی مظلوم سهیل به یادم می اومد و تمام وجودم از او متنفر میشد ولی خب او هم گناهی نداشت،یعنی هیچ کس گناهی نداشت این دست سرنوشت بود که زندگی سهیل را به این جا کشونده بود. همه شادی میکردند و خوشحال بودند جز خودم،همه ی حواسم به سهیل بود چون خیلی انتظار این روز رو کشیده بود ناگهان به یاد اون پاکت و جعبه افتادم.شب قبل فراموش کرده بودم بازشون کنم.متوجه نبودم که تو این مدت زیر بار نگاه ارمان بودم وقتی نگاهش میکردم نگاهش را از من دور نکرد و این اولین باری بود که اینچنین مستقیم به من نگاه میکرد،منظورش را از این نگاه ها نمیفهمیدم و بی توجه به این موضوع سریع به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم و پاکت و جعبه را از زیر تخت بیرون اوردم.قبل از این که جعبه رو باز کنم،پاکت رو باز کردم و برق امید و شادی به دلم دوید،نامه ی سهیل بود.مثل دفعه ی پیش روی ورقه ی طرح دار با سایه ی رز صورتی برایم نوشته بود،از خوشحالی گریه ام گرفته بود،شروع کردم به خواندن: مهربانم سلام: ورودت به دانشگاه رو قبل از هر چیزی تبریک میگم.تعجب نکن قبل از اینکه برم چون مطمئن بودم دانشگاه قبول میشی این نامه را نوشتم و دست ارمان دادم که بعد از قبولیت بهت بده.امیدوارم همیشه موفق باشی و به اون حدی که دوست داری برسی،الن دارم این نامه رو مینویسم همون جایی هستم که چند روز پیش با هم بیرون بودیم،منظورم دربنده،روی همون تخت نشستم و خاطرات اون روز رو مرور میکنم فردا قراره که به خونتون بیام پس درد دلتنگی رو زیاد درک نمیکنم ولی تو زمانی این نامه رو میخونی که از هم دیگه فرسنگها دوریم پس برای رفع دلتنگی لازمه،الان خودم رو در زمانی میذارم که ازت دورم پس با تمام وجود دلم برات تنگ شده،ارزو دارم که هرچه زودتر ببینمت،عزیزم دیگه فکر و خیال رو تموم کن همونطور که همه چیز برای من تموم شده.تموم فکرت رو به درست معطوف کن که موفقیت اصلی رو به دست بیاری،نمیدونم چی باید بنویسم که دل تو یا حتی دل خودم رو اروم کنم ولی امیدوارم دیگه هیچ وقت غمگین نبینمت این تنها ارزوی منه،راستی ببخشید که هدیه با ارزش تری نتونستم برات بذارم یعنی عقلم نرسید که واست چی بگیرم.این نوار کاست رو گوش کنی متوجه همه چیز میشی.من این نوار رو خیلی دوست دارم میدونم که تو هم خوشت میاد ولی اون حلقه هرچند که خیلی ظریفه اما حلقه ای هست که میخواستم به عنوان نشون دست عسل بندازم اما قسمت نشد،مراقبش باش اگه گم بشه میکشمت اخه یادگار مادرمه،این حلقه ی ازدواج مادرمه که تا الان نگهش داشتم و خواستم بعد از این تو امنت دار یادگار مادرم باشی مثل همیشه دوستت دارم بینهایت با صداقت تا قیامت «دوستدارت سهیل» تحت تاثیر نوشته ی سهیل گریه کرده بودم،کادو را باز کردم،یک نوار کاست و یک حلقه ی ظریف بود.انداختم به انگشتم و اشکهایم را پاک کردم و پایین رفتم نوار رو به نیما دادم و گفتم: -نیما این رو بذار. -چی هست؟ -نمیدونم ولی قشنگه. -اگه نمیدونی از کجا میدونی قشنگه؟! -تو بذار کاریت نباشه. جمع ساکت بود و همه منتظر بودند ببینن چه نواری و چه هنگیه که مریم گفت: -غزل شاد باشه ها. -نمی دونم به خدا یادم نیست چیه. نیما نوار رو داخل ضبط گذاشت و playکرد همه منتظر بودند که ناگهان تمام موهای تنم سیخ شد،صدا بدون اهنگ و موسیقی دکلمه کرد: امروز از تو دورم،دور تر از دور امروز بی تو تنهام،تنها تر از تنها،امروز از تو دلسرد،امروز از تو دلتنگ،اه که چه امد بر سر من اه که چه ها شد بر دل من تن صدا خوابید دقیقا همانند نفسی که توی سینه ی همه ی ما حبس شده بود،لرلم تر از قبل بدون موسیقی ادامه داد: دلم تنگه برای با تو بودن دلم تنگه برای جون سپردن دلم تنگه عزیز دل دلم تنگه از گریه ی شبونه دلم تنگه... روزی با فریاد بی صدا خواستم بگویم که هستم مادرم خوابید. روزی که شب شد،سیه شد،پر غم شد،پدرم نیز خوابید. اما تو امدی بر سر راهم افسوس که عشق تو بسان ان دو نیز خوابید. و امروز به امید او صدای بی صدایم را در گلو میفشارم تا برای شادی سنگ صبور و بهترینم لحظه ای چند با خود بگریم تقدیم به بهارم: صدای سهیل بود اشک در چشمان نیما و مامان حلقه زده بود،پیام سرش رو پایین انداخته بود،به ارمان نگاه کردم او هم مثل من ارام و ساکت فقط گوش میکرد. صدای گیتار به گوش رسید،این گیتار زدن سهیل بود،صدای ویلون هم بلند شده بود.با شنیدن صدای ویلون حال ارمان دگرگون شد میدونستم که او هم متوجه شده که این ویلون زدن کاره مهرشاد است،اهنگ خیلی غمگینی بود یاد شب مهمانی صفورا افتادم.اما این بار غم با صدای سهیل به وجودم رخنه کرده بود: حالا دیگه دل تو از دل من گذشته این تن خسته ی من چه بی صدا شکسته حالا دیگه دل من تو تنهایی نشسته پیش یه تابلویی عکس به انتظار نشسته بغض عجیبی گلوم رو گرفته بود به ارمان نگاه کردم دستش رو بر پیشانی گذلشته بود و چشمهانش رو بسته بود. حالا دیگه دل من نوای درد شنفته توی دل عاشقش بذر غم رو خوب کاشته حالا دیگه دل من از زندگی گذشته توی ذهن و دل یار به خاطره پیوسته باورم نمیشد ولی نیما زد زیر گریه و از اتاق بیرون رفت،پشت سر او ارمان و پیام بیرون رفتند.جو غمگین شده بود و هیچکس حرف نمیزد.مامان هم گریه کرد و عسل دلداریش میداد.طاقت نیاوردم و رفتم ضبط و خاموش کردم و نوار رو برداشتم و به اتاقم بردم.بعد از من ایسان رفت و یه نوار شاد گذاشت و شادی نسبی رو به جمع برگردوند ولی نه من و نه ارمان و پیام و نیما دیگر لحظه ای شاد نبودیم.نیما خیلی خودش روسرزنش میکرد و میگفت:«که این اخریها متوجه شده بودم که زیاد حالش خوش نیست ولی هرچی میپرسیدم جواب سر بالا بهم میداد پیش خودم گفتم شاید خسته شده ولی فکر نمیکردم عاشق شده باشه»ارمان و پیام باهاش صحبت کردند تا کمی ارامتر بشه و همگی به جمع برگشتیم و سعی کردیم بخندیمهرچند که این خنده از صدتا گریه غمگینتر بود. ************* دو ماه از ان روز کذایی گذشته بود،تو این فاصله شش بار سهیل تماس گرفته بود و باهم صحبت کرده بودیم اما هیچ کدوم در مورد اون شب و ماجرای اون شب هیچی به او نگفتیم و فقط یک بار از من پرسید که از هدیه اش خوشم اومده یا نه که من جواب مثبت داده بودم،توی این مدت حتی یک بار هم صحبت از برگشتن نمیکرد.هر دفعه سوالی میپرسیدیم جواب درست و حسابی نمیداد و میگفت انقدر عجله نکنید بالاخره بر میگردم اما دو ماه و نیم از رفتنش میگذشت و هیچ خبری از بازگشتش نبود.دو ماه بعد عقد بچه ها طبق قرار برگذار میشد و اگر سهیل نبود نمیشد در این فاصله ارمان حدود دوازده سیزده بار به خونه ی ما امده بود و با من گیتار کار کرده بود تقریبا راه افتاده بودم و راحت میزدم ولی هنوز خیلی خوب جا نیفتاده بودم تا بخوام حرفه ای بشم. کلاس های دانشگاه هم هنوز حدود سه هفته ای بود که شروع شده بود هرچند از درس خوشم نمی اومد ولی به خاطره سهیل به درسم گوش میکردم تا خوب یاد بگیرم و باعث خوشحالی او شوم اون روز استثنا قرار بود بعد از دانشگاه من به خونه ی اقای ناصری برم گیتار تمرین کنم چون ارمان سرما خورده بود و نمیتوانست از خانه بیرون بیاد. کلاس که تمام شد تاکسی گرفتم تا به خونهی ارمان برم.توی این مدت اقای نواصری و ارش زیاد به خئنه ی م رفت و ام کرده بودند و صمیمیت ما از قبل بیشتر شده بود.هرچند که ارش به خونه ی ما رفت و امد زیادی داشت و تقریبا همه ی اهل خونه با او راحت و صمیمی شده بودند ولی من هنوز نتونسته بودم به وجود او عادت کنم و هنوز روابط گرم و صمیمانه ای باهاش برقرار نکرده بودم.توی همین فکرها بودم که صدای راننده مرا به خود اورد: -چهار صد تومن میشه خواهرم. پول رو به راننده دادم پیاده شدم.زنگ زدم،خود ارمان جواب داد،به داخل خونه رفتم ولی هیچکس نبود ترسیده بودم که صدای ارمان رو شنیدم : - بفرمایید غزل خانوم - ممنون کسی خونه نیست؟! - به غیر از من و شما هیچکس. - شما کجا هستید؟ - شما بفرمایید بشینید الان میام خدمتتون. متعجب سر جایم نشستم که با باز شدن در متوجه ارمان شدم که با ربدوشامبر حوله ی حمام خیلی خنده دار شده بود،لبخندی زدم و دوباره سلام کردم. -علیک سلام،معذرت میخوام،چند لحظه منتظر باشید. ارمان رفت لباس پوشید و به نزد من اومد و گفت:واقعا معذرت میخوام از اینکه دیر شد. -نه بابا من کلاسم زود تموم شد به همین خاطر زود اومدم.راستی چرا کسی خونه نیست؟ -همه خونه ی ایسان هستن،عسل هم هست مگه بهت نگفته. -نه مگه شما نمیخواید برید؟ -شما رو همینطوری ول کنم و برم؟ -ببخشید،من امروز مزاحمتون شدم میتونیم تمرین امروز رو کنسل کنیم. -نه بابا نیازی نیست،وقت واسه ی رفتن به خونه ی ایسان زیاده. -اخه؟ -اخه نداره،بهتر تمرین رو شروع کنیم. - هرچی شما بگید. گیتارم رو در اوردم و درس دفعه ی پیش رو طبق قرار هردفعه براش زدم تا بعد در قسمت جدید بریم ارمان خندید و گفت: -خوب میزنی.ولی تو امروز گیتار رو با خودت به دانشگاه بردی؟! - اره،چطور مگه؟! - هیچی اخه مثلا دانشجوی ادبیات انگلیسی هستی،چه ربطی داره به موسیقی که با گیتار سر کلاس میری؟ - دیگه مجبور شدم. نگاهی به من کرد و لبخندی زد ولی من نگاهم را از او دزدیدم و به تارهای گیتارم دوختم. -خب شما یه مقدار با گیتار من تمرین کنید تا من دو تا قهوه بریزم وبیارم. - چرا با گیتار شما؟! - اخه گیتار شما درست کرک نیست،بذار بیام تنظیم کنم که یه وقت خراب نشه. - باشه،شما هم نمیخواد زحمت بکشید من چیزی میل ندارم. - الان میرسم خدمتتون. اون روز ارمان حدود چهل و پنج دقیقه با من گیتار کار کرد،دیگه هم انگشتهای اون و هم انگشتهای من خسته شده بودند که او گفت: -واسه ی امروز کافیه،تو خسته ای و از کلاس برگشتی. [!!] mahdieh67 07:58 2010-07-03
صفحه 156 تا 165
-ممنون، خیلی مزاحمتون شدم. وسایلم را جمع کردم تا برم اما آرمان مانعم شد و گفت: چون تمرین تموم شده یعنی باید بری؟! - با اجازه تون، دیگه مزاحم نمی شم. - هر وقت گفتم مزاحمی، برو. نکنه از این که با مایی ناراحتی؟! - نه، این چه حرفیه، مامان اینا نگران می شن. - این بهانه است. مامانت می دونه این جایی، پس خیالشون راحته. - آخه، اینجا کاری ندارم بمونم. - اما من با شما کاری دارم که باید بمونید. من که تعجب کرده بودم گفتم: چه امری داشتید؟ - یعنی اگر امر کنم نمی ری؟ - اختیار دارید! - پس من الان به شما امر می کنم که مدتی کوتاه اینجا بمونید و به همراه من به اتاقم بیایید. - واسه س چس؟ - مگه امر نکردم؟ من که متوجه نشده بودم گفتم: آقای نواصری یه جوری حرف می زنید، آدم می ترسه. می شه بگید تو اتاق چه خبره؟ - دیدی هنوز هیچ چی نشده منو صدا می کنی آقای نواصری! - معذرت می خوام آقا آرمان. - حالا این شد یه چیزی، راستی واسه چی از من می ترسید. مگه من لو لو خرخره ام؟ در مورد من هم فکر بد نکن این قدر آدم پستی نیستم، بهم اعتماد کن می خوام تو اتاقم چیزی رو بهت نشون بدم. اگر نیای ببینی پشیمون می شی ها. توی این دو ماه هر دفعه به اینجا اومدید به این اتاق نیومدید حالا می خوام امروز به اتاقم دعوتتون کنم، از نظر شما ایرادی داره؟ - نه خواهش می کنم، بریم ببینیم. اتاق آرمان ساده بود و به غیر از چند قاب شعر و چند قاب عکس از خودش و مهرشاد و خانواده اش چیز دیگری نبود. ولی عکی بدجوری حواسم را به خودش جلب کرد. آرمان، مهرشاد و سهیل کنار هم توی یک فضای سرسبز نشسته بودند و با هم عکس انداخته بودند، عکس زیبایی بود. چه قدر در آن لحظه دلم هوای سهیل رو کرد و به حلقه مادرش که به دستم انداخته بودم نگاه کردم و آروم طوری که آرمان نبینه، بوسیدمش. - محو اون عکس شدی، آره؟ حواسم را به او دادم و گفتم: این عکس رو کی انداختید؟ - دو روز قبل از اینکه هم دیگه رو، دربند ببینیم. -جداً؟! - آره. حالا هم نمی خواد محو اون عکس و اون حلقه بشی بیا اینجا کارت دارم. قلبم فرو ریخت پایین. مگر آرمان از جریان حلقه مطلع بود؟ نگاهی به حلقه اندختم که ارمان گفت: - زیاد فکر نکن. این حلقه رو با یک زنجیر قبلا گردن سهیل دیده بودم. به همین خاطر فهمیدم که واسه سهیل بوده، بیا اینجا بشین روی صندلی برات یه سورپریز دارم. با تعجب کنار آرمان روی صندلی روبه روی کامپیوتر نشستم. وارد اینترنت شد و گفت: خیلی وقته همدیگه رو ندیدین، دلتون واسه هم تنگ شده، امروز همدیگه رو می بینید. متوجه منظورش نبودم ولی مقتی به صندلی تکیه داد و گفت: سلام گور به گور شده. یه خبری از مرگت بهمون ندی ها. نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم که آرمان خندید و گفت: بیا اینو بذار به گوشت ببین چه چرت و پرت میگه. - گور به گور شده هیکل مرده ی پروتئین نرسیدته بدبخت تازه به دورن رسیده، الهی که همین جا بمیرم برات جوون مرگ بشم بلکه تو هم پس فردا عذاب وجدان بگیری و خود کشی کنی بمیری و یه عالم از دستت راحت بشن. مهرشاد همین طور می گفت و لیچار بار آرمان می کرد، آرمان هم گوشش را نزدیک من آورده بود و صدای مهرشاد رو می شنید و به من اشاره می کرد که به صفحه کامپیوتر نگاه کنم، وقتی نگاه کردم دیدم مهرشاد روبروی ما نشسته و داره از تعجب شاخ در می یاره اما سریع جرقه ای زد و رو به آرمان گفت: - الهی بمیری پسره گلابی که شعورت نمی رسه از قبل خبر بدی که مهمون ناخوانده داری. من خنده ام گرفته بود، مهرشاد سریع از روبه روی کامپیوتر بلند شد و رفت پیراهن پوشید و برگشت و دوباره گفت: - سلام غزل خانم، احوال شما؟ - خوبم ممنون. - من معذرت می خوام این آرمان فرهنگ نداره، یعنی تقصیر خودش نیست. از بچگی یادش ندادن، ادب مدب یخ دی، تخلیه تخلیه تشریف دارن. حتی یه ندایی نداد که شما اینجا هستید و مهمون مایید. بالاخره یک گاوی، گوسفندی، سوسکی، چیزی سر می بریدیم. خنده ام گرفته بود و نمی دانستم چی باید بگم، آرمان هم ساکت نشسته بود و لبخند می زد و برای مهرشاد شکلک در می آورد، مهرشاد که عصبانی شده بود گفت: - برای من شکلک درمیاری مرتیکه کج و کوله؟ وایسا برگردم ایران برات دارم. آرمان هیچ عکس العملی نشان نمی داد و گذاشته بود که من حرف بزنم اما مهرشاد مهلت نمی داد و دوباره گفت: ای بی شعور، حداقل زود خبر می دادی من نمی گذاشتم سهیل از خونه بره بیرون، یه دو دقیقه این لیلی و فرهاد هم دیگه رو می دیدن. برق شادی به نگاهم دوید و خوشحال گفتم: آقا مهرشاد می تونم با سهیل حرف بزنم؟ نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت: می گم مثل اینکه شما دو دقیقه پیش آرمان نشستید روتون اثر گذاشته ها، البته حق دارید اشعه ماورای بنفش مغناطیسی آرمان همه رو می گیره پدر سوخته. نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. با خنده گفتم: آخه چطور مگه؟ - خانم محترم یادم باشه برگشتم ایران با پارتی بازی براتون دنبال کنم برای اینکه اسمتون را از غزل به آی کیو تغییر بدید. آخه خوبه همین الان گفتم فرهاد رفته بیرون و قسمت نمی شه لیلی رو ببینه. خیلی ناراحت شدم و اشک تو چشمام حلقه زد، ناگهان یه فکر وحشتناک به ذهنم خطور کرد و زدم زیر گریه و رو به آرمان گفتم: سهیل چیزیش شده که نمی خواین ببینمش، نکنه همراه مهرشاد نیست و تنهاش گذاشته، نکنه این همش فیلمه و شما دروغ میگید؟ آرمان که ناراحت شده بود گفت: نه بابا گریه نکن. باور کن ما بهت دروغ نگفتیم. سهیل رفته بیرون و برمی گرده. مهرشاد که ترسیده بود گفت: لیلی خانم ترو خدا شما خودتون رو ناراحت نکنید. اگر این فرهاد بفهمه که من اشک شما رو درآوردم تکه کوچیکه هیکلمه. الان می رم موبایلش رو می گیرم و می گم هر جا هست برگرده. - آخه چه طوری شما که تو اینترنت هستید و تلفن مشغوله. - نه بابا، آبجی لیلی مثل اینکه مهرشاد رو خوب نشناختید ما این جا یه خورده ای بچه مایه داریم. جفتمون موبایل داریم. مهرشاد رفت تا با سهیل تماس بگیره خیلی خوشحال بودم که می تونستم سهیل رو ببینم و بتاهاش حرف بزنم. برای اینکه لحظات زودتر بگذره به آرمان نگاه کردم و گفتم: - آقا آرمان؟ - بله؟ - ازتون ممنونم. - بابت چی؟ - بابت همین دیگه! - آهان قابلی نداشت، پیش از این هم می خواستم بهتون بگم که می تونید اینطوری ببینیدش ولی شما هیچ وقت فرصت اینکه یه سر به اتاق من بزنید رو نداشتید، من هم امروز سرماخوردگی رو بهانه کردم که شما به اینجا بیایید. - شما خیلی مهربونید. واقعا نمی دونم چه طوری تشکر کنم. - تشکر نیازی نیست ولی فعلا سعی کن نهایت استفاده رو ببری. - راستی سهیل کی موبایل خریده؟ - همون وقت که رفت موبایل منو با خودش برد، آخه موبایل من موبایل ماهواره ای بود و ایران به دردم نمی خورد. من هم دادم به سهیل که راحت تر با شما ارتباط برقرار کنه. - وقتی میگم شما خیلی مهربونید، می گید نه! با این حرف آرمان نگاهی به من انداخت که من خیلی زود نگاهم را از او گرفتم و به کامپیوتر دوختم و دیدم که مهرشاد دو تا دستاش رو زیر چانه اش گذاشته و داره به ما نگاه می کنه. وقتی که دید حواس ما به اوست با متانت دروغی گفت: - صحبت های لیلی خانم و جناب رابین هود پایان یافت؟ آرمان زد زیر خنده ولی من گفتم: چه طور مگه؟ - همچین ازش تشکر می کنی که انگار ارتش سرخ چین رو شکست داده و شرق آسیا رو از دست حکومت غاصب نجات داده، بی خیال بابا آرمان آدم تشکر کردن نیست. زدم زیر خنده و گفتم: باهاش تماس گرفتید؟ - شما هاش رو از کجا می شناسید؟ - بله؟! - خودتون گفتید با هاش تماس گرفتید؟ - منظورم سهیل بود؟ - آهان! من فکر کردم هاش رو می گی که رفیقامونه. تعجب کردم که شما از کجا می شناسیدش. البته اون آرمان الان بی بی سی. فکر نکنم موضوعی مونده باشه که به شما نگفته باشه. - نه اتفاقا اصلا در این مورد با من صحبتی نکرده. آرمان خندید و برای مهرشاد ابرویی بالا انداخت و گفت: ضایع شدی داداش. - تو یکی حرف نزن که یاد چنگیز خان مغول می افتم وقتی صدات رو می شنوم. خندیدم و گفتم: نگفتید باهاش تماس گرفتید یا نه؟ دوباره گفتید هاش، خانوم شما چه گیری به دختر استاد ما دادید، مگه خودتون ناموس ندارید؟ زدم زیر خنده و گفتم: مگه هاش، خانوم تشریف دارن؟ - بله، البته مودل باشید، دوشیزه هاش. - آه ببخشید، اما شما نگفتید با سهیل تماس گرفتید یا نه؟ - آهان حالا شد یه چیزی، آره تماس گرفتم،همین پارک محلمون رفتته بود الان باید پیداش بشه، دیرم کرده احتمالا تو راه که داشته می اومده راهزنا حمله کردن و اموالش رو به سرقت بردن و یه شیشه مشروب سرش خالی کردن الان تلو تلو خوران داره می یاد خونه واسه ی همینه که دیر کرده. - یعنی سهیل هم آره؟ آرمان به جای مهرشاد گفت: دروغ می گه پسره ی پررو! حرف هاش رو باور نکن هرچند که این بچه قرتی هر کی رو ببینه رحم نمی کنه و به راه بد می کشه، اگر من به آرزوی عزیزشون اطلاع ندادم. - ای بر پدر و مادر آدم فضول لعنت. تو چی کار به مسائل خانوادگی ما داری؟ در ضمن این آقا سهیل از اولش خراب بود، اخه مگه مرض داری؟ با فریاد مهرشاد من و آرمان به صفحه کامپوتر نگاه کردیم. یک نفر مهرشاد رو کتک می زد و مهرشاد هم می داد می زد و فحش می داد و از رو صندلی بلند شد. باورم نمی شد اما این سهیل بود که روبروی من نشسته بود. بدون مقدمه بعد از یه سلام کوتاه بهم گفت: سلام عزیزم. اما من جوابی ندادم و فقط نگاهش کردم دوباره گفت: دوست نداری با من حرف بزنی؟ گفتم سلام! تا خواستم به او جواب بدهم مهرشاد اومد روی پاهاش نشست و به مانیتور نگاه کرد و اشاره داد که آرمان از اونجا بره، سهیل که پایش درد گرفته بود گفت: چی کار می کنی، پام شکست. - دارم کمکت می کنم خر خدا، می خوام یه مگس مزاحم رو با مگس کش بکشم. وبعد یه اسپری حشره کش رو، ری صفحه مانیتور گرفت و خطاب به آرمان گفت: برو از اتاق بیرون، بذار لیلی و فرهاد دو دقیقه اختلاط کنن، مزاحم نشو و اگر نه باهمین مگس کش سقط می کنم. آرمان خندید و از اتاق بیرون رفت و بعد مهرشاد خطاب به من گفت: رفت؟ - آره. - خب الحمدالله مثل اینکه داره آدم می شه، حرف هاتون رو بزنید راحت باشید. سهیل نگاهی به مهرشاد انداخت و گفت: شما راحتی؟! - آره عزیزم، فقط این شونه هام یه خورده درد می کنه ماساژ بدی ممنون می شم. - چشم، الان براتون ماساژ میدم. یه ماساژی که تا بیمارستان بدوی. اینو گفت و ضربه ای پشت گردن مهرشاد زد و دنبالش کرد و بعد از چند دقیقه اومد و روبروی من نشست و گفت: شرش رو کم کردم. خندیدم وگفتم: چرا زدیش؟ - حقش یود، اون رو ولش کن، خودت چه طوری؟ اما من جوابی ندادم، با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: بعد از دو ماه و نیم که دیدمت اینطور باهام رفتار می کنی، خب حرف بزن بذار صدات رو بشنوم. فقط تو رو خدا بغض و گریه رو بی خیال شو. اما من بغض کرده بودم. اخه سهیل، همان سهیل نبود. آروم گفتم:خودتی؟ - نه سایمه، خب خودمم دیگه. - چرا اینقدر لاغر شدی؟ - چون تو رو نمی بینم. - شوخی نکن سهیل. - باور کن، شوخی نمی کنم، تازه کجای من لاغر شده؟ - هم لاغر شدی، هم موهات کوتاه شده. موهای بلندی که دوستشون داشتی. - خب کوتاهشون کردم، ایرادی داره؟ - واسه ی چی؟ - تنوع، چرا اینطور بد گمانی؟ بی خیال شو از خودت بگو. با درسات چی کار می کنی؟ دانشگاه خوبه یا نه؟ - آره اما دیگه تو خیلی دیر کردی؟ - دوباره شروع نکن. برای یه بار هم که شده خوب حرف بزن و بذار شاد باشیم. این قدر گریه و زاری واسه چیه؟ - واسه همونی که تو به علتش لاغر شدی. - بی خیال شو. عسل و نیما به سلامتی تا دو ماه دیگه می رن سر خونه و زندگیشون. نفر بعدی تویی ها، حواست جمع باشه. - من چی میگ نظرات شما عزیزان:
hame romanat kheili khuban be manam sar bezan va age mayel budi linkam kon va begu ta linket konam
![]()
![]() |